در این روزها شاهد برگزاری لویه جرگه بودیم و تصامیم و مشوره های آن.

آنچه در نتیجه این لویه جرگه عیان است یک تناقض بزرگ  بین احساس  و استدلال یا جنگ همیشگی درونی انسان بین عقل و دل است. که معمولا در مشوره ها عقل بر دل می چربد و پیروز می شود.

من فکر میکنم علت این همه شرط و شروط که مهمترین هایش هم نادیده انگاشته خواهد شد همان نگرانی های قلبی و احساسی است. هیچ کسی خصوصا افغان ها  دوست ندارند نیروی مسلح خارجی به هر اسم و عنوانی در کشور شان حضور داشته باشد و یا اینکه آنقدر ضعیف باشند که نتوانند از تمامیت ارضی  خویش دفاع کرده یا امنیت اهالی کشور را تامین کنند. خیلی سخت است برای مردم کشوری که تا همین دیروز امپراتوری هند را مورد تاخت و تاز قرار می دادند و یا در قیام مقابل ستم صفویه تا آنجا پیش می رود که سلسله صفویه را ساقط می کند. و باید امروز مجبور باشند برای حفاظت خود از نیروی خارجی کمک بخواهند آن هم در مقابل شروطی که تا هنوز نمی دانند چیست. ( شکست اتحاد شوروی را ضمیمه نکردم زیرا فکر میکنم متاثر ازسناریوی بزرگی است که در ادامه به آن خواهم پرداخت هرچند آن هم یک سوء استفاده ناجوانمردانه از غیرت و جنگاوری افغان ها محسوب می شود)

بر مبنای ضرب المثل معروف ( گربه هرگز برای رضای خدا موش نمی گیرد ) واضح است که امریکا  مانند هر کشوری از هر کاری که انجام میدهد منافع خودش را بر منافع دیگران ارجحیت میدهد و برای  حضور در افغانستان هم منافعی دارد که حتما  بعضی شرط و شروط آن باید در متن قرار داد استراتیژیک وارد شود و بعضی دیگرش را هم براساس قانون زور اجرا خواهد کرد. اما از آن جائیکه همان مقدارش هم خیلی زننده بوده که کسی جرآت نکرده برای نمایندگان لویه جرگه ابراز کند. معلوم است که سمت و سوی این قرار داد به کجا می رود.

من تا همین چند روز قبل فکر میکردم امریکا بعد از سقوط دولت نجیب الله افغانستان را واقعا به حال خود رها کرده و رفته پشت کارش و شاید هم فردا همین کار را بکند. اما وقتی در متن سخنرانی بعضی نمایندگان لویه جرگه هم به همین نوع برداشت بر خوردم  از احساس تنهائی بیرون شدم و فهمیدم  روستائی های ساده ای مانند من کم نیستند.

در بازی شطرنج  اگر حریف خیلی قوی باشد طوری مهره ها را می چیند که طرف مقابل به حرکات اجباری وادار شده به مات شدن پیش برود. حکایت بازی افغانستان و امریکا هم بر همین شیوه دوام دارد. خود تان فکر کنید در مقابل مهره های چون آی اس آ و طالبان و القاعده و شاید هم حکومت ایران چه امکان مقاومتی وجود دارد و چه کسی می تواند به پیمان استراتیژیک نه بگوید. و باز هم ضرب المثل روستایی ماست که وصف الحال ماست ( به مرگ بگیرش تا به تب راضی شود)

مرا متهم به باور تئوری توطئه نکنید زیرا خود تئوری توطه هم جزئی از توطئه است  اما من حالا می فهمم که امریکا و جهان غرب برای ما حسابی بزرگتر از آنچه حدسش را می زنیم باز کرده اند حالا دلیلش چیست از وسع ذهن روستائی ای چون من بیرون است.

نتیجه این بازی هر جه که باشد علی الظاهر وضعیت مادی و رفاهی را در افغانستان بهبود خواهد بخشید. اما در مقابل آن خیلی چیز ها را هم از دست خواهیم داد اما بهبود وضعیت مادی و رفاهی مردم افغانستان خودش هم یک فرصت است برای مردم افغانستان تا بعد از خروج از بحران فقر و جنگ بیایند فکر کنند و برای آینده خویش راه های  معقول و قابل اجرا طراحی کنند.

اما آنچه هرگز معقول نمی نماید مقاومت لجوجانه در مقابل این جریان  و قصد بر بهم زدن تخته شطرنج است زیرا امید به آینده و رهائی از حرکات اجباری همیشه موجود است و نباید نا امید بود و بسا اوقات می شود حریف  را با روش خودش شکستاند.

طبیعی است مبارزه بخاطر استقلال و حفظ صد در صد منفعت ملی حق همه ملت هاست و طبیعی است در بازی بزرگ با امریکا مقداری از استقلالیت و منافع ملی پایمال می شود. اما لازم است در زمان فعلی برای کاهش این ضرر تا جاییکه ممکن است چانه بزنیم ( قابل توجه همشهریم داکتراسپنتا  که هر چند رسما در این زمینه موظف نیست اما احساسم به من حکم میکند که در این امر نقش اساسی دارد) و همچنان استراتیژی  های باز پس گیری ابتکار در بازی بزرگ را از همین امروز طراحی کنیم. و من فکر میکنم در طراحی این استراتیژی ها بد ترین گزینه ها فکر کردن به اساطیر حماسی گذشته و استفاده از زور خواهد بود.

از آنجائیکه در این گونه شرایط جز امید به پیدا شدن فرصت ها گزینه دیگری نداریم من هم امیدوارم این قرار داد برای ملت ما فرصتی را فراهم کند تا با برخوردار شدن از سطح بهتر رفاه و دانش و امکانات مادی بتوانند بهتر فکر کنند و راه های سعادت را پیدا کنند. به امید آن روز

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | سپتامبر 14, 2010

شیرین ترین پارلمان دنیا

شیرینی لذتی دارد که همه از آن خوششان می آید و به همین دلیل شیرینی صفتی است  برای موصوفاتی که همگان برای رسیدن به ان علاقمند باشند. مثلا میگویند پول خیلی شیرین است . قدرت شیرین است . سواری مفت شیرین است. فخر فروشی شیرین است. تملق شنیدن شیرین است. شخصیت برجسته بودن شیرین است و خیلی شیرینی های دیگر.

اما خود مانیم برای دستیابی به هر کدام این شیرینی ها باید خیلی زحمت کشید. و در حالت عادی چشیدن لذت این شیرینی ها به سادگی میسر نیست. اما از اینکه بعضی آدم ها همیشه مبتکر اند گاهی می توانند با کوتاهه راه ها به این لذت ها برسند و دیگران را از تعجب انگشت به دهان بگذارند.

بعضی این راه ها آن قدر عجیب اند که  به هیچ وجه تصور نمی شود که از این راه هم میتوان  به  لذت شیرینی رسید. چه در ابتدای راه علائمی چون راه دشوار وصعب العبور نوشته . وهمچنان مقصد ازطی طریق این راه چشیدن لذت شیرینی های  فردی نیست بلکه به سوی سعادت ملی خواهد رفت.

کشور ما که دارالعجایب است  و خصوصا مد شده است که همه بخواهندد ره صد ساله را یک  شبه بروند وشب که می خوابند صبح  با یک عالم شیرینی های گوناگون که درخواب هم دیده نمی توانستند مواجه شوند.

برای این منظور راه های معقول و نامعقولی را تجربه میکنند و بعضی ها به راستی بر خر مراد سوار می شوند. البته بعضی اوقات مانند کابل بانک این خر مراد چندان هم بر وفق مراد نمیرود  و یا میرود و میخواهند ما راسردرگم کنند .

از آنجائی که بندگان خدا در این دارالعجایب عادت کرده اند نگاه کنند که کی از چه راهی به این شیرینی ها رسیده همه می دوند تا تقلید کنند  و بعضی ها گوسفند های بیچاره را متهم به انجام چنین عملی میکنند که واقعیت چندانی ندارد.

تجربه پارلمان گذشته در این کشور یکی از همان کوتاهه راه های بود که بعضی از رهروان را به سرمنزلی رسانید که همه شیرینی ها را باهم داشت. هر چند در این راه هم عده ای کمی بودند که میخواستند فقط راه درست را طی کنند اما چون اساس پارلمان بر دموکراسی است اقلیت کاری از پیش برده نمی تواند و نتوانست.

جالب اینکه در ابتدای این راه نوشته بودند این راه به قانونمند کردن کشور، مقید کردن دولت و دولت مداران به حفظ منافع مردم ، حمایت ازحقوق مردم ، وکالت از تک تک رعایای کشور  و خیلی جاهای خوب خوب دیگر برای کافه ملت منتهی می شود.

اما بلافاصله بعد از تابلوی مقصد نوشته بود این راه خیلی صعب العبور است  رهرو این راه ممکن است با خطرات زیاد مواجه شود وزحمات زیاد باید بکشد و باید از خود بگذرد و و وقت و سرمایه خویش را از کف بدهد و از اینگونه اخطار ها زیاد نوشته  بودند.

از این ملک دارالعجایب و مردم مبتکر آن بعید نیست که کار های ابتکاری صادر شود اما بعضی از وکلای پارلمان واقعا گل کاشتند و همه دنیا را انگشت به دهان گذاشتند.

صرف نظر از اینکه به صورت مجموع پارلمان کشور به هیچ کدام از مقاصد خویش نرسید. اما این پارلمان در گوشه کنار هایش سوراخ سمبه ها و کوتاهه راه های داشت که هرکسی به راهی رفت  و سر از دیگ شیرینی ای در آورد و چه بسا بعضی سوراخ های پیدا کردند و رفتند که با کله بین چندین دیگ شرینی افتادند.. پول های ملیون دالری پیدا کردند . قرارداد های ملیونی بستند و در دسته بندی های تقسییم قدرت شریک شدند و موفق شدند  دربسا کشور های خارجی املاک  و حساب مالی داشته باشند و به پول و قدرت و و هزار یک شیرینی دیگر رسیدند که عقول در شمارش ان عاجز مانده اند.

این خبرها که مخفی نمی ماند خصوصا آن های که سابقه تلاش برای کسب شیرینی های از این جور داشتند و خیلی با زحمت بیشتر توانسته بودند بضاعتی به هم بزنند به تقلا افتادند و فریاد بر آوردند : وای بر ما که رنج بیهوده بردیم و سالها زحمت کشیدم ولی اینان راببین که به راحتی آنچه ما به زحمت بدست آوردیم این ها  به سادگی به دست آوردند. ما که گل سر سبد شهربودیم اگر از این قافله عقب بمانیم دیری نخواهدگذشت که قافیه را خواهیم  باخت  و مجبور خواهیم بود به ریزه خواری خوان اینان قناعت کنیم وهمه چیز مان را از دست بدهیم..

و همین بود که این ندا اوج گرفت . تاجر دکانش را تخته کرد و دوید  افسر تفنگش را انداخت و دوید . کلان قوم لنگی اش را پیچید و دوید.روحانی عمامه اش را پیچیدو دوید.رئیس میزش را به سوئی انداخت ودوید. . ارباب اسپش رازین کرد و دواند. داکتر گوشی اش را به گوشه ای پرتاب کرد و دوید ، انجنیر پرکارش به پراند و دوید. و هرکس فکر میکرد سرش به کلاهش می ارزد دوید. دویدند  و دویدند و دویدند و هنوز هم دارند می دوند.

جاذبه رسیدن به  شیرینی های موعود و طی طریق در سوراخ سمبه های پارلمان به حدی هیجان انگیز بود که دیگر وعده تنها به مردم کافی نبود بلکه منتظرالوکاله ها شروع به خرج کردن نمودند یکی به مردم مسجد می ساخت ودیگری پول نقد میداد و دیگری آب می رسانید و سومی برق میداد و آن دیگری سرک می ساخت ویکی مصرف تداوی مریض صعب العلاج را میداد و صد البته هرکه هر کاری می توانست کرد تا تضمینی بدست اورد که میتواند به  پارلمان راپیدا کند که صد البته به صراط مستقیم پررنج وکالت که نه بلکه به سوراخ سمبه ها و کوره راهه های ان فکر میکرد تا همان لحظه اول که برسد راه های د ر رو به سوی  شیرینی ها را پیدا کند و بپیماید. خوب شما هم باشید با این همه خرج و هیاهو مگر میروید از کنارچنین پارلمان شیرینی روزه دار برمیگردید.

در این هاگیر واگیر صد البته کسانی هم هستند که به مسیر راه و مقاصد ان اگاهند و تاب تحمل پیمودن آن راه و عبور از صراط مستقیم آن را دارند و حقیقتا میخواهند وکیل برحق ملت باشند. اما دراین هیاهو مگر مجالی برای شنیدن صدای شان هست؟ و آیا می شود در این وانفسای بده و بستان حتی آنان را شناخت؟ و بعد حق را به آنان داد که بروند وصراط المستقیم وکالت را بپیمایند.

امیدوارم خداونددر این هیاهو و آشوب بزرگ به مردم ما عقل وزیرکی عنایت کند تا رهروان راه راست وکالت را از سوراخ پیمایان گوشه گوشه پارلمان تشخیص دهند. ورنه خدامیداند در پارلمان سوم دیگر کسی باقی بماند که رای بدهد و همه مردم از خرد تا بزرگ  کاندیدا خواهند شد و تازه مجبوریم از کشور های خارجی رای دهنده وارد کنیم تا انتخابات مان اجرا بشود.

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | اوت 16, 2010

سیلاب یا قهر خداوند بر پاکستان

در تاریخ مثال های گوناگونی از قهر خداوند بر ملت ها دیده می شود . سنگباران سدوم و گومورا و عذاب خداوند بر قوم لوط از مثال های قهر خداوند اند.

در این بلا ها هر چند مردم عادی و مخلوقات دیگر خداوند نیز آسیب می بینند اما جو حاکم بر این جوامع طوری است که باعث طغیان خشم خداوند می شود.

با وصفی که دلم به مظلومین سیل زده پاکستان می سوزد اما با در نظر داشت وضعیت حاکم بر آنجا بعید نیست  ک این سیلاب ها نشانه  قهر خداوند بر این مملکت باشند و دلایل آن نیز اظهر من الشمس است که می توان به چند تای آن اشاره کرد:

پاکستان حکومتی دارد که با ادعای مسلمانی از همه کفار بیشتر به اسلام و مسلمانان آسیب وارد می کند.

پاکستان محیطی مناسب برای ترور و وحشت و توسعه آن به سایر بلاد اسلامی بوده و باعث بدنام سازی اسلام و مسلمانان می شود.

پاکستان کشوری که جریان های حاکم بر آن به هیچ اخلاقیاتی پابند نیستند و به جز منفعت خود به هیچ چیزی نمی اندیشند.

و بالاخره پاکستان کشوری است که توسط دولت و عده ای از مردم آن بر سر ضعیف ترین و بیچاره ترین ملت های جهان یعنی مردم افغانستان از سالهای زیاد ظلم و تعدی بی حد و حصر جریان دارد .

می گویند خداوند گاهی به آه مظلومی شهری را ویران می کند.

شاید در بین این همه اسیران  ظلم پاکستانی ها کسی بوده که ندای دادخواهی اش به بارگاه خداوند استجابت یافته و سیلاب قهر خداوند دیره اسمعیل خان و سایر مناطق پاکستان را در نوردیده است

امیدوارم چشم بصیرتی پیدا شود و توبه  راهگشای این مشکل شود و دولت و مردم پاکستان دست از این همه ظلم و تعدی به مردم بد بخت افغانستان و سایر مسلمانان عالم بر دارند.

فاعتبروا یا اولی الابصار

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | ژوئیه 10, 2010

معذرت نامه

سلام خدمت همه دوستان گرامی
خیلی وقت است در این وبلاگ چیزی ننوشتم و احساس می کنم خیلی عقب مانده هستم سعی میکنم در این روز ها چیزی بنویسم که به درد بخورد. گناه کج سلیقه گی من هم هست به خیلی سوژه ها اهمیت نمی دهم و به کمبود سوژه گرفتار میشوم. آن هم سوژه های که سهش مرا در این پیرانه سر برانگیزد حتما باید خیلی نادر باشند.

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | سپتامبر 28, 2009

رابطه نان خشک با جنگ

در هفته ای گذشته سفری داشتم به فراه و از یک انسان کارآگاه ولی به ظاهر معمولی جمله ای شنیدم که مو بر تنم راست کرد و همه درد های مردم کشورم را که با هزار زبان میگویند و می نویسند ولی هنوز کامل نیست در این یک جمله گنجانیده بود. حیفم آمد این ماجرا و این جمله را به شما بیان نکنم.

آری سفری کاری داشتم به ولایت فراه برای ارزیابی یک سلسله کار های مرتبط به صحت مردم و همچنان در ضمن آن میخواستم سر و گوشی آب بدهم و ببینم وضعیت عمومی فراه چگونه است و ارتباط دولت و مردم و نحوه رفع و رجوع مشکلات مردم چگونه بوده و موسسات غیر دولتی در فراه چگونه کار میکنند و بالاخره چه کاری میتوان برای بهبود صحت مردم فراه انجام داد و از چه طریقی؟

اما از وضعیت عمومی ولایت فراه : ولایتی دور افتاده و بسیار وسیع با دشت معروف بکوا که یک نهایتش به ولایت غور و هلمند میرسد و نهایت دیگرش به مرز ایران در سرحدات خراسان جنوبی و شهرستان بیرجند  و از جانب شمال به ولایت هرات و از جنوب هم به نیمروز افسانه ای متصل است . فراه شهری با قدمتی زیاد ولی فراموش شده در بیابانی که تنها جریان فراه رود قسمتی از ولایت را قابل کشت و زرع می سازد واقع است.

فقر، بیماری ، بی سوادی  و هزاران مصیبت مرتبط در این ولایت دور افتاده بی داد میکند

مهمتر از همه بی امنیتی و جنگ امان مردم را بریده است. در کنجکاوی های بعمل آمده معلوم شده که کنترل دولت در محدوده ای به شعاع پنج کیلومتر در اطراف شهر و نقاط کوچکی در ولسوالی های ده گانه آن ولایت است البته بماند این که سه ولسوالی انار دره ، شیب کوه قلعه کاه و پشت کوه قلعه کاه از امنیت نسبی برخوردار اند. در اکثریت مناطق روستائی و ولسوالی های فراه بر علاوه گروه های منسجم و سازمان یافته طالبان عده ای از مردان مستعد تفنگ بر دوش گرفته و در گروه های شبه نظامی متمرکز شده اند این گروه ها دست به هر کاری میزنند از اختطاف گرفته تا اخذ عشر و خراج از زارعین گرفته تا گرفتن راه ها و چپاول اموال مسافران و برای اینکه به این اعمال خویش سرپوشی نهاده باشند خود را مخالف دولت و وابسته به طالبان میخوانند. که صد البته این خطر دیگری است که جریان طالبان را هم تهدید میکند.

خوب در چنین اوضاع و احوالی طبیعی به نظر میرسد که ارگان های دولتی نقش مهمی در رساندن خدمت به مردم ایفا کرده نتوانند. جای سازمان های غیردولتی که بتوانند با مردم خوب سازش کنند و در اذهان مردم خود را از وابستگی به جریانان سیاسی و نظامی تبرئه کرده بتوانند نیز جای سوال دارد اما ناممکن نیست.

برای اینکه بهتر بتوانم اوضاع را درک کنم به دفتر موسسه CHA در فراه رفتم این موسسه یگانه موسسه ارائه کننده خدمات صحی در ولایت فراه است با تحلیلی که از اوضاع امنیتی فراه داشتم برایم سوال بزرگی بود که این موسسه چگونه می تواند در ولسوالی های ده گانه فراه و در عمق مدافعه گروه های شبه نظامی مخالف به کار ادامه بدهد و مراکز صحی را اکمال و نظارت نماید و فعالیت شان را برقرار حفظ نماید.

مسئول دفتر موسسه CHA در فراه مرد موقر و متینی بود به نام ملک افغان . فکر کنم تحصیلات عالیه ای هم نداشت و اهل افاده و تشریفات هم نبود. اما طوریکه شنیده ام با ارتباطات و نفوذی که با مردم فراه دارد در طول سالیان گذشته توانسته فعالیت این موسسه را در فراه استمرار دهد. او مسئول عمومی موسسه بود و در زیر مجموعه او بخش های زراعت ، مالداری و صحت فعالیت داشتند. هر چند این بخش ها متخصصین مربوطه را داشتند اما هماهنگ نمودن این فعالیت و ارتباطات با محیط بیرونی و مساعد ساختن شرایط کار برای این بخش ها در راه وظیفه سنگین آقای ملک افغان بود که فکر کنم تا الحال در این کار موفق بوده است

در بین سوالاتم از آقای ملک افغان پرسیدم که به عنوان یک شخص با تجربه در فراه برایم یک مشوره بدهد که اگر ما بخواهیم در فراه کار کنیم و پروژه های را اجرا کنیم چه باید کرد و چه اصولی را رعایت نمود که موفق شد و خصوصا در مورد مشکلات امنیتی و تعامل با مردم و گروه های مسلح چگونه میتوانیم موفق باشیم.

آقای ملک افغان جمله ای گفت که در همان لحظه پشتم را لرزاند و هر چه بیشتر به این جمله دقیق میشوم معانی و تفسیر های بیشتری برای آن می یابم. شما فکر کنید. این جمله چه بود. آری ملک افغان گفت : برادرم !مردم فراه فقط به داشتن نان خشک راضی اند هر کاری که میکنید به شرطی که اول شرایط را برای تامین نان خشک مردم فراه مهیا نمائید امنیت و کار شما تضمین می یابد.

روی سخن این جمله هر چند من بودم وگوینده این سخن هم ملک افغان بود بعنوان یک فرد صاحب تجربه و مردم دار در فراه . اما وسعت این مخاطب و گوینده بسیار بیشتر از این محدوده است.

در این جمله یک حقیقت عریان نهفته است که هرچند عریان است اما چشم بصیرتی نیست که آن را ببیند . حقیقتی بعنوان مهمترین عامل جنگ و بی امنیتی در کشور.

ما در شهر ها در لاک کارو بار روزمره گی غرق شده ایم و تنها گوش و چشم مان را اخبار جسته و گریخته بنگاه های خبری دست و پا شکسته خصوصی گهگاه آگاه می کند. که آنها هم در لجن زار تجارت و سود اندوزی بنگاه های خویش غرق اند. از بنگاه های دولتی هم که مانند همیشه تاریخ جز تملق ارباب چوکی چیزی نمی توان شنید. آن وقت برای مان قابل فهم نیست که چرا چوپان و دهقان فراهی تفنگ بر میدارد و سر راه مردم را میگیرد و بی امنیتی ایجاد میکند و چند باری که این کار را کرد عادتش می شود و ترک عادت هم موجب مرض است.

آری من و تو که بجای آن دهقان یا چوپان نبوده ایم که کشت مان را خشکسالی نابود کند و گوسفندان ما را هم مرض و گرسنگی بکشد و آن وقت مجبور باشیم به دنبال نان خشک چشم پرامید به آسمان بدوزیم و در این دنیا کسی نباشد که به داد مان برسد. آن وقت اگر به جای او من وشمای به ظاهر روشنفکر باشیم چکار میکنیم اگر شب های متوالی به خانه برگردیم و حسرت نان خشک بر دل فرزند مان بماند. من یکی که همین حالا میگویم اگر چنین روزی بر سر من بیاید صد بار بد تر از قطاع الطریقان فراه و شیندند خواهم شد شما را نمی دانم.

اما طرف دیگر مسئله امکانات مادی کمکی به کشور است با یک حساب سرانگشتی میتوان میلیارد ها دالر اهدائی را طوری تقسیم تعداد نفوس کشور کرد که با مبلغ سهمیه شان بشود این چند سال را بدون اینکه کدام کار تولیدی بکنند زندگی بخور و نمیری که خیلی بالاتر از مصرف تنها نان خشک باشد را سپری نمایند. اما این سرمایه های هنگفت کجا رفته است ؟ کدام پروژه بنیادی برای آینده استراتیژیک کشور احداث شده است؟ وقتی می بینیم نتیجه این کمک ها و واریز این سرمایه ها  جیب ارباب قدرت و سرمایه را فربه تر کرده و کاسه تهی مردم بیچاره مان از همیشه تهی تر می شود نباید داد بزنیم و وا مصیبتا بگوئیم .

من دو نفر آدم را بصورت فرضی مجسم میکنم شما بگوئید دزد واقعی کدام شان است البته از این آدم ها زیاد اند و مثال های شان هم زیاد است:

یک نفر دهقان فراهی از دشت بکواست که از فقر و فاقه کارد به استخوانش رسیده و با چند نفر همسان به این نتیجه میرسند که باید سهم خود را از جامعه بگیرند از آنجائی که حرف شان در دستگاه های قدرت و پول خریداری ندارد یگانه راه توصل به زور برایشان میماند و می آیند سر راهی را میگیرند و پولی را بدست می آورند.

بعد بیائید مثلا جنرال …… را در نظر بگیرید که به کمک باند مافیائی مربوطه حتی از کوچکترین قراردادی های تعمیراتی با وزارت ها باج میگیرند تا چه برسد به قرارداد های میلیاردی. و با تجارت انحصاری مواد نفتی و گازی و غصب اموال دولتی و اشخاص انفرادی به زور کشتن و و بندی کردن اشخاص متمول و شراکت بالاجبار با بانک های جدید خصوصی و بیرون کردن شرکای اصلی با زور می آید سرمایه های ملیاردی می اندوزد و وصف عیش و عشرت های دوبی او جز کتاب هزار و یکشب می شود. عجایب ترین قسمت داستان این است که این آدم نوعی بیاید از خون شهید و جهاد فی سبیل الله هم بگوید و در واقع به ریش مردم بخندد.و همه مردم را جاهل و احمق فرض کند.

شما را به خدا کدام یک از این دونفر دزد و خائن اند؟؟؟

دو باره بر میگردیم به فراه یا ولایتی همسان آن که به قول آقای ملک افغان میشود با تخصیص سالانه کمتر از پنجصد هزار دالر برای پروژه های خدماتی و انکشافی برای مردم فراه کاری کرد که حد اقل نان خشک داشته باشند و امنیت فراه تامین باشد.و آنوقت مجبور نشویم ملیون ها دالر برای کشتار دهقانان و بیچارگان که اززور گرسنگی دست به سلاح برده اند مصرف کنیم و تازه آنهم به قیمت اینکه در قبال کشتن یک نفر مسلح چندین زن و طفل و بیگناه دیگر هم کشته  و زخمی و معلول شوند و تخم جنگ و کینه و دشمنی پراگنده شود.

من نمی گویم یگانه علت بی امنیتی و جنگ در کشور گرسنگی و فقر است اما به صراحت میگویم بیش از هفتاد درصد از آنانی که سلاح مخالفت با دولت را بر دوش میکشند هیچگونه ممر معاش و گذران زندگی نیافته اند که به این کار دست یازیده اند . در باقی افراد نیز فقر و گرسنگی جامعه از عمده ترین عوامل موثر برمسلح شدن شان می باشد. پس با یک حساب ساده و معمولی میتوان فهمید مسببین اصلی جنگ در کشور کی ها هستند؟ نمی دانم این صد هزار سرباز خارجی که به هدف نابودی مسببین جنگ به کشور آمده اند. این مسببین واقعی را نمی بینند؟ و یا شاید هم همین اوضاع و احوال بیشتر به نفع شان باشد. من که گیچ شده ام شما چطور؟

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | اوت 13, 2009

انتخابات و زاغ ها

به بهانه انتخابات افغانستان بدون کدام شرح و تفصیل داستانی از عزیز نسین را به شما تقدیم میکنم . تفسیر و تحلیلش به عهده خود تان است.

یکی بود، یکی نبود… درزمانه های قدیم، دریک کشور، مرد بینوایی بود که حتا نان خوردن روزمره اش را نداشت ، فقیر بود ، اما بد دل بد نیت نبود . همه آرزو هایش نیکی و خوبی کردن به دیگران بود. با آنکه آرزوی خوبی کردن را داشت ، اما خیلی خوب نمی دانست که چگونه کار های نیک را انجام دهد . اکثرا باخودش میگفت: ــ آه آه!قدرتی میداشتم که به این همه انسانها خوبی میکردم. کسانی که این حرفهای او را می شنیدند ، سوال مینمودند: ــ خیلی خوب، چطور خوبی خواهی کرد؟ و او جواب میداد: ــ خو خوبی دیگر، به هرکی خوبی خواهم کرد… حالاباشد وقتی آن روز برسد، میدانم که چطور خوبی و نیکی کنم. یکی از روزها به سرکوهی نشسته زیرلب زمزمه کنان میگفت: ای کاش پروردگار کمکم می کرد تا می توانستم به اولاد بشرنیکی میکردم. رهگذری که از کنار او می گذشت، حرفهای اورا شنید و به اوگفت: ــ سلام پسرجان… مردی که آرزوی نیکی کردن را به دیگران داشت، سرش را دور داد، دید که با یک مرد آق سقال(ریش سفید) که ریشش تا به نافش دراز بود ، مواجه است . او هم گفت: ــ سلام پدرجان… آق سقال از اوپرسید : ـ چرا این طور سر سر خود گپ می زنی ؟از خدا چیز میخواستی؟ او هم تا که زبانش دور میخورد ، درمورد نیکی کردن به دیگران پر گفت . اودرمورد این که دلش به انسانها چقدر می سوزد، گپ هایی را با آب وتاب به او بیان کرد. آق سقال گفت: ــ مانند توخیلی ها آستین ها را بر زده خواستند که به دیگران نیکی کنند. کاشکی تو راه انجام دادن این نیکی کاری را میدانستی و آنوقت اینقدر خوبی کردن را نمی خواستی. به انسانها نیکی کردن از بدی کردن هم خیلی ها مشکل تر هست. از روزی که دنیا هست و به وجود آمده اشخاص بسیارکم برآمدند که این کار را انجام بدهند… این پند و نصیحت پیرمرد را شنید و به جای این که به آن ها اعتنا کند ، به او گفت: ــ آه ! من مانند دیگران نیستم. بگذار به آن مقام و جای برسم، از روی زمین همه بدی ها را ریشه کن میسازم. دیگر کسی گرسنه و تشنه نخواهد بود. کسی برهنه و فقیر نخواهد ماند. جنگ و جدال نخواهد ماند… تمام کار ها را سربه راه خواهم ماند. آق سقال گفت : ــ خیلی آرزو داری، اما نمی دانی چه قسم انجام بدهی .آن هایی که پیش از توهم بودند وهمین گونه آرزو ها داشتند و اما نمی دانستند که چگونه به آن ها برسند به همین خاطرصرف نظر کردند و رفتند. و او: ــ بر روی زمین از خوبی کردن کار آسان دیگری نیست…. آقسقال هم گفت: ــ آی ، پس که اینقدر آرزوی نیکی کردن به دیگران داری، پس اینجا ایستاده مشو. پیوسته گردش و سیاحت کن… چنین جایی می رسد،چنین وقتی می رسد، تو هم به جای بلند ومقام دلخواهت می رسی… او فقط و فقط به همین گپ آق سقال گوش فرا داد وبه راه افتاد… آنجا از تو باش و اینجا از من،سالهای سال سیرو سفر می کند. به هر جایی که می رود درمورد این که چطوربه خاطر نیکی کردن به اولاد بشر شب و روز در تب و سوخت است و دلش بیقراربه دیگران می گوید . درجریان همین سفرهایش یک روز با طلوع خورشید متوجه شد که به شهردوری رسیده است. شهر با قلعه ها و دیوارها محاصره شده بود واو دروازه ورودی شهر را پیدا کرد و داخل شهر شد .از دیدن شهرحیران شد. شهرپر از انسانها، پروپر… خو من میگویم صدهزارآدم و تو بگو هم بگو سیصدهزارآدم…سرو پا ی جعمیت دیده نمیشود. او هم در داخل بیروبار مردم به فکرفرو می رود. از هرسر صداهایی بالا میشود. او به صحبتهای مردم گوش کرد که می گفتند: ـ وطنداران! من به آرزوی نیکی کردن به شمایان هستم. به خاطرانتخاب پادشاهیم به زاغها بگویید. زاغهامرا به پادشاهی انتخاب کنندو آن وقت خواهید دید که بخاطرشما چه کارهای خوبی خواهم کرد. از رود های این شهرشربت ها جاری خواهندشد، پیاده روهای سنگی زیرزمینی اعمارخواهدشد. از آسمان به عوض باران شربت می بارانم. یک دست تان به روغن و دیگرش به عسل خواهد بود. هر روز خدا از خوردن باقلوا و سمبوسه و دیگر غذا های لذیذ سیرشده بیزار و دلگیر می شوید. آنقدر آسوده میشوید که این آسوده گی شروع به نا آسوده گی تان خواهد کرد. وطنداران عزیز! بگویید به همین زاغها که مرا به پادشاهی انتخاب کنند . او با شنیدن این حرف ها که از هر زبان جاری بود ، شگفت زده شد. به پهلوش نظر انداخت. همان پیرمرد آق سقال که ریشش تا به نافش بود و سالها پیش برسر کوهی با او سر خورده بود،قرارداشت. آیا براستی او بود ؟ ــ سلام پدرجان… و آقسقال هم جواب داد: ــ سلام پسرجان… ــ می بینم که درین شهر هرکس صحبت می کند. پس چرا این ها هنگام صحبت کردن این همه چیغ و فریاد دارند؟… ــ هرکس گمان می کند که تنها خودش می تواند به مردم خدمت کند ، اما چطور؟ راه های خدمت این کاررا یاد ندارند و بدین لحاظ چیغ… ــ آیا همیشه این آدم ها همین گونه چیغ و فریاد می زنند ؟ ــ نخیر. از انتخابات به انتخابات. اینجا سالی یک بار انتخابات صورت میگیرد. وقت انتخابات که شد هرکس در تب و تلاش می افتد تا انتخاب شود. ــ به چی دلیل؟ ــ چونکه هرکس گمان می کند که تنها او خوب خدمت کرده میتواند. همه شان می خواهند که خوبی کنند.هیچ کسی نیست که بدی کند. ــ اینجا کی را انتخاب می کنند؟ ــ پادشاه انتخاب می کنند…. این مملکت مانند دیگر مملکت ها نیست. این جا پادشاهی از پدر به پسر میراث نمی ماند. هر سال از بین مردم پادشاهی برگزیده میشود. پادشاه برگزیده ، اگر به قول داده اش به مردم عمل کند، پادشاه باقی می ماند، در غیر آن سال بعد پادشاهی دیگری انتخاب میشود. تا به هنوز کسی پیدا نشده که اضافه تر از یکسال باقی مانده باشد. ــ بسار خوب، پس چرا «زاغ ، زاغ!» گفته فریاد دارند؟ ــ درین مملکت پادشاه ها را زاغها انتخاب می کنند، به همین خاطرزاغ زاغ گفته فریاد می کشند . درین اثنا هوا تاریک شد و روی آسمان را ابری از زاغها پرکرد که حتا آفتاب هم دیده نمیشد. زاغها برسر انسانها قاغ قاغ کنان پرواز میکردند وهرکس چیغ و فریادکنان به زاغ ها می گفتند: ــ زاغ برادر،زاغ برادر،مرا به لحاظ خدا انتخاب کن! و به زاغها عذرو زاری می کردند. زاغها هم پرواز و قاغ قاغ را کنار گذاشتند ،یک زاغ بی صدابه طرف پایین پرواز می کند و دور سر مردی که بخاطر خدمت به مردم سال ها دشت ها و بیابانها را گشته بودچرخیدن را شروع می کند . زاغ چرخ خورده چرخ خورده قاغ گفته و بر سرمرد رفع حاجت کلان انجام می دهد . بعد باز به آسمان بلند میشود. درین وقت مردم با آواز بلند فریاد زدند : ــ سه ، یک ات پادشاه شد.از سه قسمتت یک قسمتت پادشاه شد! او ازین واقعه شگفت زده گشت و از آقسقال پرسید: ــ این چه گپ هست، چی میشود؟… ـــ خو اینجا انتخاب پادشاه همینطور میشود. زاغی سه بار به سر کسی همان کار را بکند ،آن شخص پادشاه این مملکت انتخاب میشود. از سه قسمتت یک قسمتت پادشاه شد. دعا کن که زاغ بازهم بر سرت همان کارش را بکند. درین وقت زاغ بازهم فرفرکنان و چرخک زده آمد و بر سرمرد همان کارش را تکرار کرد. مردم فریاد کشیدند: ــ از سه ، دو ات پادشاه شد ! دیگران به خاطراین که بار دیگر زاغ سر آن آدم همان کار را نکند سرشان را لچ کرده فریاد می زدند : ــ اینجا، زاغ برادر، اینجا زاغ برادر! و به زاغ عذر و زاری می کردند تا برسر شان همان کارش را بکند . زاغ به این گپها گوش نکرد و بار سوم هم برسرآن آدم کارقبلیش را انجام داد . درین وقت مردم صدا کردند: ــ دیگر پادشاه شدی! اورا بر سر شانه های شان گرفته و به قصر بردند. این مرد که پادشاه شد ه بود ،مرهون خوبی که زاغ ها به حقش کرده بودند ، بود او هرگز خوبی زاغها را که پادشاه اش ساخته بوندند فراموش کرده نمی توانست .مدتی بعد او فرمان صادرکردتا تمام مترسک ها را از باغ ها و زمین های زراعتی که به خاطر ترساندن زاغها و پرنده گان گذاشته بودند ، بردارند . به زودی کسانی که زاغها رابا سنگ می زدند و می راندند، به محکمه سوق داده شدند وبه آن ها جزا داده شد. پادشاه نو به این ها هم اکتفا نکرده و امر کرد تا هر فامیل روزانه یک مشت دانه به زاغ ها بپاشند . مردم ناراضی از این کار ها بودند و زیرلب غرغر می کردند . اما چشم پادشاه به جز از زاغها چیزی دیگری را نمی دید. خو، سال اول این گونه سپری شد و انتخابات نوفرا رسید . بازهم افراد آن سرزمین به میدانی شهر گردهم آمده بودند. مثل دفعه قبل هرکس بخاطر انتخاب شدنش به زاغها عذار و زاری کرده و همگی شان وعده خدمات خوبی را به انسانها می دادند . ابر ، ابر زاغها آمد. بازهم آسمان تاریک شد. طنین قاغ قاغ فضا را پرکرد. هرسال یک زاغ پادشاه را انتخاب میکرد، اما این سال زاغها بخاطراین که ازکارهای نیک پادشاه ابراز امتنان و تشکری نموده باشند، ده زاغ آمده برسر پادشاه سابق سه بار ریختن و رفتند. شاه به خاطر این که زاغ ها اورا باردیگر پادشاه ساخته بودند و به خاطر این که آن همه محبت و لطف زاغ ها را فراموش نکند ، امر کرد باید هرکس بیست بیست تا زاغ را در خانه های شان پرورش بدهند. پادشاه به خاطر این که زاغها سرما نخورند و از سرما و باد در امان باشند ، برای آن ها آشیانه های مخصوص ایجاد کرد . زاغها به اثر این مواظبت ها ی بیش از حد و پرورش زیاد تا که توانستند بزرگ و بزرگتر شدند و چاق وچله وبا چربی ترشدند. هرزاغ به اندازه یک فیل مرغ شده بود. باردیگر دور انتخابات فرارسید. مردم از نارضایتی زیرلب غرغرمیکردند و پادشاه شان را هیچ دوست نداشتند، اما این نالشها چه فایده داشت، دراین انتخابات صد زاغ فیل مرغ مانند باز هم بر سر پادشاه ازهمان لطف های شان نثار می کنند . پادشاه برای بار سوم برگزیده می شود و فرمان میدهد: باید در بدن زاغها یک تا شپش هم نماند، شپش ها چیده شده وبدن زاغ ها با صابون ششته و پاک شوند. پاهای شان جلا داده شود. جاهای سخت شان چرب شود ! زاغها به بهترین شکل تغذیه و پرورش می شوند و هر کدام شان به اندازه ء یک گوسفند بزرگ می شوند و هم تعداد شان هر روززیاد و زیادتر می شوند. روزی رسیده بود که زاغهای تنومند به شهرجای نمی شدند. باز هم وقت انتخابات رسید. دراین انتخابات بخاطر خیلی تشکری از پادشاه ، به یکباره گی پنجصد زاغ سه بار یکجایی سرپادشاه سابق را پسندیدند. دیگر پادشاه هم از زاغها اینقدرنگهداری و مواظبت کرد که در نتیجه مردم از دست زاغها خانه و کاشانه شان را رها کرده به کوه ها ، دشتها آواره شدند .دیگر زاغهای تغذیه گشته به اندازه بوقه (گاونر) بزرگ و چاق شده بودند. یک انتخابات دیگر هم شد. در آسمان زاغهای بوقه مانند به پرواز شروع نموده بودند. از سرو صدای ناهنجارشان گوشها کرشده بودند. این بار زاغها به خاطره جبران از خدمات پادشاه و ادای دین دسته جمعی به سر پادشاه تشکری شان را رها کردند. مردم به پادشاه انتخاب شده نزدیک شدند و خواستند تا اورا با خود به قصرپادشاهی ببرند. اما دیدند که از مواد فضله زاغها تپه یی ساخته شده است و پادشاه هم زیراین تپه مانده بود و پارچه پارچه گشته بود. مردمان آنجایی دربین خوشحالی از نو به چیغ و فریاد شروع کرده بودند: ــ زاغ برادر، مرا انتخاب کن. زاغ برادر، مرا انتخاب کن!…

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | اوت 2, 2009

اندر احوال هراتیان در کشکو کراسی

میگویند روشنفکر در تاریخ زندگی می کند و می گویند تاریخ مشتمل بر وقایعی است که در طول زمان می گذرد و می گویند تنها نقطه اثر گذاری بر تاریخ زمان حال است. باز هم میگویند برای ایجاذ تغیر در جامعه اتکاء به مقوله های جامع  و تئوریک کافی نیست و باید واقعیت های حاکم بر جامعه را همان گونه که هست شناخت و از آن بهره بردو ورنه کلاه تان در این هاگیر واگیر یا کشکو کراسی پس معرکه است و چیزی به تاس تان نخواهد افتاد.

واقعیت امر در افغانستان این است که در پهلوی استفاده جوئی های شخصی شخصیت های کاریزماتیک –بعضا مردم منتسب به این شخصیت ها نیز بی نصیب نشده اند.

بر اساس مقوله الضرورات تبیح المحذورات در شرایطی که امید چندانی به اصلاح زود هنگام مملکت نیست و باور به ادعای های تبلیغاتی عدالت و قانونیت کاری سفیهانه است. سکوت و انگشت تعجب بر دهان گذاشتن و خیره بر بساط کشکو کراسی نگریستن اگر ابلهی نباشد کم عقلی است.

وقتی نمی توانیم پرجم زیاده خواهی دیگران را به نام حقوق فلان ولایت و یا فلان قوم از شانه رهبران شان پائین بیاوریم و به او بفهمانیم که این هم نوع دیگر ظلم است و در واقع افتادن از سوی دیگر بام – عاقلانه نیست که با شکم گرسنه شاهد این همه ماجرا باشیم  و مردم ولایت ما با فقر ،گرسنگی و کمبود امکانات و محرومیت دست و پنجه نرم کنند و ما برای شان از آینده عادلانه نوید بدهیم

به مثالی از وقایع جاری انتخابات مملکت توجه کنید –  رهبران ملیت هزاره و یا ولایت  پنجشیر در لیست معاونین اکثر کاندیدان مطرح و غیر مطرح حضور دارند – دوستان ملیت ازبک هم دست کمی از آنان ندارند از دوستان پشتون که نپرس – و به همین تناسب در معاملات قدرت و در بسامد آن یعنی  توزیع امکانات و تسهیلات دولتی و خارجی در دولت آینده خود را شریک دارند. من حتم دارم دوستان پنجشیری و هزاره و ازبک ما با نهایت زیرکی منشعب شده اند که در هر نوع شرایط احتمالی آینده جای پای شان محکم باشد. و منطقه شان و ملیت شان بی سر و سامان نماند.

تا این جای قضیه بد نیست و جای دارد که به این رهبران تبریک گفت . از جانبی شکستن تنظیم ها و سازمان های قبلی کار نیکی است و از جانبی این روحیه سازماندهی برای آینده ( حتی اگر برای منطقه یا ملیت محدودی هم باشد ) حرف خوبی است و قدمه اولی برای تفکر سازمانی برای بهبود اوضاع اجتماعی مردم است.

بدی کار وضعیت ما مردم هرات در این وانفسای روزگار  است که ما را به رخت و چوب شبانی  صاحب فرهنگ و دانش بودن می فریبند و میگویند از شما بعید است که دعوای سمتی  و ولایتی بکنید در حالیکه خود چهار چنگولی از این آب گل آلود ماهی میگیرند.

ما هراتی ها در کشکو کراسی  فعلی مانند جوجه ماشینی ها می مانیم –  به اولین شیی یا کسی که بر میخوریم مادرش انگاشته به دنبالش به راه می افتیم در حالیکه آن شی یا موجود از خود سر وسامانی دارد و بیشتر از بچه های خود  نمی خواهد سر پرستی کند اما کی دنباله رو مفت را خوش ندارد؟. این کلاه های گشاد از دیر باز است که بر سر ما هراتی ها سنگینی می کند.. دیدگاه کاندیدان ریاست جمهوری به هراتیان بوجی های رای است و دیگر هیج .

و طبیعی است در مقابل این بوجی های رای  بی خاصیت هیچ مسئولیتی را احساس نمی کنند و یا اگر هم معامله میکنند معامله های کوچک و سطحی و به درد نخور بود و تعهد و الزامی هم برای اجرای آن ندارند.

به ما میگویند در دولت فعلی شما چهار وزیر دارید و این فراتر از حق تان است بابا این این وزیر های ما  از زمانی که وزیر شدند به هر کس و هر جائی کاری کرده اند جز به ما و هر کدام شان ساز خود را میزنند و اکثر آن ها هم مانند قاطبه هراتی ها تمثیل روشنفکری و استغنا می کنند.

وقتی ما هراتی ها خواستیم هرات مان را بسازیم ( هرچند با روش های کم و بیش نادرست) به عوض اینکه ما را هدایت کنند تا از مسیر درست برویم . ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و تا سرحد ایجاد جنگ داخلی  پیش رقتند تا ما نتوانیم خشتی بر خشت دیگر بگذاریم تا نکند طبل بی کفایتی شان در مقایسه با کار های در حال انجام در هرات از بام بیافتد.و اکثر کاندیدان مطرح ریاست جمهوری فعلی در این قضیه دخیل و متفق الرای بودند.

حالا هم که آن قدر پارچه پارچه و تکه تکه شده ایم که در بازی های سیاسی و معاملات برای آینده کسی ما را به بازی حساب نمی دهد چه ما مفت دنباله روی میکنیم و کی سواری مفت را خوش ندارد؟

من نسبت به آینده هرات بسیار نا امیدم.

اولا هرگز به تبلیغات تمام کاندیدای ریاست جمهوری مبتنی بر عدالت و دموکراسی و ……. باور ندارم  . و شما هم باور نکنید که پشیمان می شوید.

ثانیا  در بازار معاملات فعلی شخصیت یا شخصیت ها یا سازماندهی های  مطرح برای تامین منافع مردم هرات نمی بینم که بیایند در پهلوی منافع شخصی شان هم که شده حد اقل منافع کلی مردم هرات را هم مطرح کنند.

معلوم است وقتی عدالت درتوزیع امکانات ملی یک وعده موهوم باشد و کسی را هم نداشته باشی که برود حقت را با زور یا زر و یا معامله بگیرد . چه انتظاری جز کاسه خالی در سال های آینده خواهی داشت؟

 آیا تا چهار سال دیگر اسکلت ساختمان های نیمه تمام پوهنتون هرات فرو نخواهند ریخت  تا در عوض آن در یک  ولسوالی  دور افتاده که رهبری قدرتمند و معامله گر دارد پوهنتونی آباد شود.

وآیا تا چند سال دیگر باید جوانان هراتی بیکار به نیش زنی تریاک به هلمند بروند و با مصیبت اعتیاد برگردند؟

یکی از مسائلی که این وسواس را بیشتر در ذهنم دامن می زند سکوت مطرح ترین شخصیت هراتی ما جناب امیر صاحب اسمعیل خان است.

آیا وضعیت پیر پولادین جهاد هرات به مرحله ای رسیده است که کسی ایشان را در معاملات سیاسی شرکت ندهد و در حاشیه بمانند؟

آیا ایشان  به این نتیجه رسیده اند که دیگر نمی توان به همراهی مردم هرات اعتماد کرد و نکند ایشان به راهی بروند و مردم هرات به راهی دیگر؟

آیا ایشان آن قدر در کار برق رسانی مملکت غرق شده اند و طرح های کلان دارند که نمی خواهند به بهانه های چون حمایت از حق مردم هرات با کسی در بیافتند تا خدای نکرده اگر در محاسبه اشتباه کردند- این طرح های شان ناتمام بماند.

آیا ایشان بعد از تکمیل برق رسانی به کابل قصد تقاعد و انزوا را دارند و خیر و صلاح را در گوشه نشینی و عزلت می دانند و به زودی شاهد استعفای شان خواهیم بود؟ و  آیا ؟   آیا ؟ آیا؟. . . . . . . . . . . . . . . . .

نگاشته شده توسط: Dr.Tamanna | ژوئیه 21, 2009

انتخابات افغانستان – واقعیت یا رویا

امسال انتخابات در افغانستان تب و تاب عجیبی دارد به نحوی که بعضی در صدد مقایسه شور و شوق انتخاباتی با سایر کشور ها خصوصا کشور های همجوار بر می آیند و بعضی ساده اندیشان هم باد در گلو انداخته اوج دموکراسی  خواهی و آزادی و هزار و یک چیز خوب دیگر در کشور تازه از خواب برخواسته افغانستان را اعلام میکنند .در حالیکه نمی دانند این تصور هم یک خواب  و رویای غیر واقعی است. اساسا ما مردم شرقی و خصوصا افغان ها در مورد مفاهیم وارداتی همیشه دچار التهاب میشویم و کاسه از آش داغتر و تلاش میکنیم نه تنها خود را دست کم نگیریم بلکه خود را پیشقدم هم به حساب بیاوریم و برای اثبات این ادعای خود اسناد تاریخی نیز جعل کنیم.

من نمی خواهم احساسات مردم را دست کم بگیرم و جریحه دار کنم . هر چه باشد این گونه اظهار احساسات کردن خیلی بهتر از جنگیدن و برادر کشی است اما دوست دارم چشم بصیرت و واقع بینی مردم من باز تر شود و بدانند که دموکراسی بسیار متفاوت از هیجانی شدن های فردی و گروهی و انگیزش های احساسی وانگیزاندن های دوره ای بخاطر رسیدن به منافع مطلوب  شخصی وگروهی است.

 من میخواهم در اینجا تفاوت دو مقوله دموکراسی و موبوکراسی را تذکر بدهم تا دوستان به عمق مساله انتخابات و کاندیدا ها متوجه شوند.موبو کراسی از کلمه موب به معنی حرکت یا انگیزش ساخته شده در حالیکه دموکراسی از کلمه دمو به معنی مردم ساخته شده است تفاوت موبوکراسی با دموکراسی  اینست که در دموکراسی نظر عاقلانه مردم که هرکدام به تنهایی و بدون اعمال نفوذ و تاثیر دیگران آن تصمیم را اتخاذ نموده اند بطور مساویانه در تصمیم گیری های کلان کشور به حساب بیاید. اما در موبو کراسی این نظر ها تحت انگیزش های احساسی که از جانب ذینفعان ایجاد می شود شکل میگیرد.

 در مقوله انتخابات هم تفاوت دموکراسی و موبوکراسی در همین وجه آن است یعنی در دموکراسی انتخاب شوندگان بر اساس طرح های عملی و دقیقا حلاجی شده برنامه های آینده خود را مطرح می کنند و بعد از انتخاب دقیقا به اجرای آن می پردازند چه در این کشور ها دموکراسی نهادینه شده و احزاب قدرتمند و با تجربه و دارای بورد های تخصصی برنامه ریزی پشت سر کاندیدا ها قرار دارند که نمی خواهند برنامه دراز مدت استراتیژیک شان خراب شود. همچنان در این کشور ها رای دهندگان از درایت سیاسی بالایی  بر خوردارند و زود احساساتی نمی شوند و برنامه های کاندیدا ها را تحلیل و تجزیه میکنند و می توانند امکانات اجرا و توانائی های کاندیدای مورد نظر و حزب پشتیبانش را درک کنند و بعد بدون احساساتی شدن و جار و جنجال رای شان را به صندوق های رای بریزند.
اما در موبوکراسی کاندیدا ها با درک نیاز ها و احساسات گرم مردم به این نقاط ضعف اشاره میکنند و احساسات را بر می انگیزند و هرچه کار خوب که در دنیا هست را در برنامه های شان اعلان می کنند بدون اینکه محدودیت های سیاسی ، مالی ، صلاحیتی و غیره را بسنجند و فقط به منظور اینکه جو احساساتی و ملتهب انتخاباتی را به نفع شان شکل بدهند و از این آب گل آلود ماهی مراد بگیرند.
رای دهندگان در موبوکراسی هم سوار بر امواج احساسات فردی و جمعی خوبش بوده و آتش مزاجانه خواهان تغیرات زود هنگام و اساسی اند و و می خواهند یک شبه ره صد ساله بروند و تمام بدبختی های شان را در شبی که فردایش کاندیدای مورد نظر شان به تخت می نشیند به زباله دانی بریزند و از فردایش در یک آرمان شهر زندگی کنند. این رای دهندگان در تب و تاب فضای انتخاباتی می سوزند، داد می زنند، دعوا راه اندازند برعلیه هرکس و هر چیز می تازند و گه گاه خرابکاری می کنند.
موبوکراسی ویژه کشور های بعد از بحران و در حال اغتشاش است. به هیج کس در فضای موبوکراسی نمی شود کاملا اعتماد کرد همه چیز در بند سود اندوزی و ریاکاری است.هرکس هر چه بیشتر در دروغ گوئی و سفسطه سازی و مردم فریبی مهارت داشته باشد و بتواند بر امواج احساسات مردم سوار شود موفق تر است.
نتیجه موبوکراسی هم واضح است در چندین دوره ممکن است افرادی بر سر کار بیایند که هرگز نتوانند به وعده های شان عمل کنند و جز باختن آب روی خود به فیمت سود اندوزی های کلان شخصی و جناحی دست آوردی نداشته باشند.
اما اگر این ملت ها بتوانند در طول چندین دوره  انتخاباتی به رشد علمی و درک سیاسی برسند که آن هم به مدد رشد سواد و دانش و رفاه اجتماعی میسر است در دوره های بعدی امکان تحول به دموکراسی بصورت تدریجا زیاد تر می شود.
و در غیر آن آهسته آهسته سرخوردگی مردم از نظام بیشتر شده و انتخابات و کاندیدا یک نمایش مضحک بیشتر نخواهد بود.
در نمایش فعلی انتخابات هم دقیقا اصول موبوکراسی حکم فرماست به تبلیغات و شعار های انتخاباتی که توجه کنید هیچ توجیه علمی و واقع گرایانه نمی بینید به طرف داران که بنگرید هیچ گونه تعقل و منطق استدلالی در انتخاب شان نمی بینید جز احساسات و احساسات و احساسات. به برخورد های طرفداران که بنگرید سراسر جرقه های انفجار و در گیری است.
من خیلی نگرانم از آینده و روز های بعد از انتخابات – با این همه انبار های باروت احساسات که بر افروخته شده اند. خدا نکند که اعلام نتیجه انتخابات به منزله جرقه ای بر این خرمن باروت  عمل نکندد. کجاست صبر و حلم و بردباری و تعقلی که بتواند این جو را کنترل کند . ایرانی ها که از ما تعقل و تجربه بیشتری دارند در همین امسال شاهد چه ماجرا های که بعد از اعلام نتایج انتخابات بر سر شان نیامد خداوند خیر پیش کند. نگرانی دیگری که دارم پیروز شدن داکتر عبدالله عبدالله به عنوان آخرین تیر ترکش مجاهدین افغانستان در این انتخابات است که در این روز ها این احتمال بیشتر به نظر میخورد. من فکر میکنم از آن جائی که امکانات دست داشته و وضع حاکم بر کشور توان ایجاد تغییرات اساسی را از هر رئیس جمهوری میگیرد و داکتر عبدالله نیز مستثنی نیست و با این همه مقیدات بالقوه و بالفعل در کشور نباید از ایشان توقع معجزه داشت .نمی دانم چرا این تخیل را در ذهن آدم بیدار می نماید که شاید در سناریوی تنظیم شده هدف آن باشد که از داکتر عبدالله به عنوان آخرین میخ تابوت  مفکوره حکومت مجاهدین کار گرفته شود .

اما عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو : از جمله فواید این موبوکراسی و انتخابات همان بس که در همین تب و تاب احساسات خیلی از ساختار های اجتماعی نیم بند قبلی فرو میریزند در همه احزاب و تنظیم ها و گروپ های جهادی و غیر جهادی انشعاب و چند پارچه گی  ایجاد شده و راه برای ایجاد ساختار های تعقلی تر و آینده دموکراتیک باز می شود . خداوند به ما صبر و عمر بدهد که به آن روز برسیم

دسته‌ها